غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتست ور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش
عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش
شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل در دل و جان ها فکند پرورش نور خویش
شکر که موسی برست از همه فرعونیان باز به میقات وصل آمد بر طور خویش
عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید عازر از افسون او حشر شد از گور خویش
باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد بر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش
ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام باده گویا بنه بر لب مخمور خویش
1272
باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش بازگشادیم خوش بال و پر جان خویش
باز سعادت رسید دامن ما را کشید بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش
دیده دیو و پری دید ز ما سروری هدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش
ساقی مستان ما شد شکرستان ما یوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش
دوش مرا گفت یار چونی از این روزگار چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش
آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خواب شکر که من یافتم در بن دندان خویش
بی زر و سر سروریم بی حشمی مهتریم قند و شکر می خوریم در شکرستان خویش
تو زر بس نادری نیست کست مشتری صنعت آن زرگری رو به سوی کان خویش
دور قمر عمرها ناقص و کوته بود عمر درازی نهاد یار به دوران خویش
دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دین رو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش
برچسب:
نویسنده: amir
تاريخ: چهارشنبه
8 خرداد
1392 ساعت: 16:34